حكيم زجاجى
1035
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همه ملك بغداد شد رام او * برآمد به چرخ نهم نام او معز ارچه اسب شهى راندى * على ركن دين را ملك خواندى به فرمان و امرش به بغداد بود * به ميرى آن بوموبر شاد بود در ايام او ركن دين بود شاه * چو قطب او نجنبيدى از جايگاه معز دول اندر آن بوموبر * چو طاو [ و ] س نر باز بگشاد پر به بغداد ز آنسان كه آن شاه خواست * دو ده سال و يك سال و يك ماه راست به بغداد شاهى ورا بود و بس * به امرش زدى هركه بودى نفس امام جهان بىسرافراز مرد * نيارست هرگز دمى آب خورد ز سيصد چو پنجاه و شش برگذشت * معز دول ناگهان درگذشت ز پنجاه بد سال عمرش سه بيش * كه در خاك ره خفت از جاى خويش ملك ركن دين كشورآراى بود * هنوز آن جهاندار برجاى بود پادشاهى عز الدوله « 1 » در بغداد يازده سال و هفت ماه معزّ دول داشت پورى دلير * جوانى سرافراز چون نرهشير لقب عز دين ، نام او بختيار * پدر كرده آن گرد را اختيار بهجاى پدر شد به بغداد مير * و ليكن نشد طالب [ دارو ] گير جوانى نكوروى بد زورمند * چو سروى روان قامتى بس بلند غلامى بدى باب او را بزرگ * به قوت چو پيل و به زهره چو گرگ چنان بند [ هاى ] را تكين نام بود * بدآيين و خودرأى و خودكام بود دماغى بداختر به سر درگرفت * مقام از حد خويش برتر گرفت نصير دول كرد خود را لقب * دلش بود پركين مير عرب به عصيان برآورد بدپيشه سر * نهاد او بر آن ناخوش انديشه سر دو مه پادشه بود ليكن بمرد * از آن مرد ، كاو نام آن شغل برد در آنگه كه اين فتنه سرباز بود * گزين عز دوله به اهواز بود
--> ( 1 ) عز الدوله بختيار بن معز الدولهء ديلمى